همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است!
و من به پاییز گفته ام که اگر او بیاید
حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد
تا بهار دیگر، دلش را نسوزاند با رنگ!
و من و پاییز،
او را از پشتِ بیدِ مجنون هایی که به باد باج نمی دهند،
صـــدا مــــی زنیم!
و او هـنوز نه عـــشق آورده است،نه مــداد رنــگی
و مــــن نمــی دانم چرا به پاییز قول داده ام
که او آن عصری می آید که مدادِ ارغوانی هم
ساخته باشند، برای نقاشـی،
که پاییز سر باشد از بهار!
و او دلش به این خــوش است که یک روز
مدادی خواهد داشت
از جــنس سفر طلایی دردهای بـــربـــاد رفته اش!
من و پاییز می دانیم که او ،
یک روز که در هیچ تــقویـــمی نیست
بــرای مــن رســیدن و بــرای او مدادرنگی خواهــد آورد!
آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه
و سنگ فرشِ مرمری از عــشــق
به انتظار می نشینم.
از حـلا تـــا بیاید مـــن شـــاعری مــی کنم
و پاییـــز نــقاشــی!

پ.نوشت: در انتظار آمدنت آشفتگی هایم را میشمارم شاید تسبیحی شود در دستان پینه بسته ی قاصدکی که گریه هایم را قطره قطره جمع کرد!!