شبيه دختر شوخ چشمي .....
که روزي اسير سِحر ستاره هاي سربي شد ....
و بدنبال پيچش نيلوفران وحشي رفت . . .
وآنسوي پرچين هاي بلند حماقت گم شد!
ديگر شبيه خودم نيستم!
شبيه دختر ساده دلي که شبي خيالش را باد با خود بُرد . . .
شبي در خواب به آسمان بي ستاره دست کشيد . . .
و همراه غازهاي وحشي ِ مهاجر از اينجا رفت ... . . .
اينکه در آينه مي بينم کسي است غير از من باور نمي کني ؟
ديگر تشويش چشمهايم يادم نيست
لرزش دستها و سرخي گونه هايم را بخاطر ندارم
شايد جايي آنسوي روياهاي شبانه دلهره هايم را جا گذاشته ام
و يا اضطرابهايي از جنس عاشقيم را !
هيچکس از من نپرسيد
بعد اين همه غيبت طولاني ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و باورت را کجا گم کردي؟؟؟
