روزهایی که گذشت...
با تو گفتم!!!
گفته بودی از غرورم از سکوتم خسته ای!
من شکستم هردورا!
گفته بودم از سکوتت از غرورت خسته ام...
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا !!!
با تو گفتم
از همه تنهایی ام.. .خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجی گری... بی ناجی ام
تو !
سکوتت خنجریست بر قلب من!
و حضورت مرهمی بر زخم من...
پس باش.........
تا همیشه با من باش..!
حتی اگر خاموش...

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |