روزهایی که گذشت...
اين روزها را مي نويسم...
ميتونه سخت باشه چون ! من نمي دونم كه از كجا بنويسم .
مني كه حتي نمي دونم دارم واسه كي يا شايد چي ! مي نويسم .
فقط ! دوست دارم اين من باشم كه مينويسم براي تو !
حتي اگر مخاطب نوشتهام توي دنيايي حقيقي گم شده باشه !
اگر چه دير ....
ولي بدون! ننوشتن بهانه اي براي نبودن نبود !و بهانه اي براي نيست شدن نيست .
گاهي وقت ها آدم لازمه كه احمقانه سكوت كنه . !
ولي خيالت تخت ....
من تكه هاي خود را سالهاست كه پنهان از نگاه خبرچينان جمع مي كنم !
حال هرچه كه دوست داري فكر كن !
همين نبودنم كافيست تا تقويم ها پايان فصول را جار بزنند ...!
و در و ديوار به انكار برخيزند ! تا من , هميشه يادم باشد كه ...
و تنها حضور ناگزيرت را ناتوان و ساده اعتراف كنم ....
مني كه حتي نمي دونم دارم واسه كي يا شايد چي ! مي نويسم .
فقط ! دوست دارم اين من باشم كه مينويسم براي تو !
حتي اگر مخاطب نوشتهام توي دنيايي حقيقي گم شده باشه !
اگر چه دير ....
ولي بدون! ننوشتن بهانه اي براي نبودن نبود !و بهانه اي براي نيست شدن نيست .
گاهي وقت ها آدم لازمه كه احمقانه سكوت كنه . !
ولي خيالت تخت ....
من تكه هاي خود را سالهاست كه پنهان از نگاه خبرچينان جمع مي كنم !
حال هرچه كه دوست داري فكر كن !
همين نبودنم كافيست تا تقويم ها پايان فصول را جار بزنند ...!
و در و ديوار به انكار برخيزند ! تا من , هميشه يادم باشد كه ...
و تنها حضور ناگزيرت را ناتوان و ساده اعتراف كنم ....
|+| نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |