این بار که رفتی ،من ماندمو منو....هیـچ
اما به خیالم شاید !سرت گرم دیگری بود!نه؟!!رفتی!!!......دلم آب شـد
از چشمانم چكيد.....
دیگر پشت پنجــره ام جز هیچ-ی بزرگ هیچ چیز نیســت!اما هنوز میـروی،....بی هیچ نگاهی
چقدر جایت پشت نگاهم خالیست!!
میدانم دل کندن از کوه کندن آسانتر نیست و باز هم مثله همیشه زمستانم ،بهار را نخواهد دید
تمام سپیدی ام سیاه میشودو هربار نگاه و هربار گریه، از من باقیست
و من
چشم اندازی خواهم شد برایت!برای تو ...تویی که میروی..
تویی که دور میشوی از هرچه من است و هربار،گریه از من باقیست!!!!!!!
باورم نبود!نه!باور نمیکنم رهگذر باشی و بگذری از خاطرم نرم نرمو سرد
میروی ، آسمانم اما همچنان ابریست!خاکستری و سرد ! میبارم .....
اشک اشکم میبارد و یخ میزنم!تو نمیبینی!میرویو خش خش دلم زیر پایت را بی صدا جمع میکنم...
به این زودی پاییز شد؟!!لحظه لحظه ام تنگ میشود، گم میشود!
و تو !میروی....بی نگاه ،بی صدا، سرد!سنگو سخت!اما بی دلیل....!!!
میروی...دور و دورتر...به گناهه ناکرده ام!!!
نگاه میکنم !چشمم از سکوت سیاهی میرودو فریادم را بغل میکنم!ميشكنم....
می بارم ....تو نیستی و من انتظارت را مزه مزه میکنم....دهانم تلخ میشود!...
پ.ن: هوا سرده،پاییز شده!حتی از وقت کوچ گذشته !حالا آسمونم گریه میکنه!..بازم جا موندم!ولی چرا انقدر زود!؟باید میرفتم باید برم!آهای!!؟ کسی پرامو چیده بود...!

