با آرزوی فردايی بهتر، فردايی رنگي تر، امروز را تلف مي کنيم
در آرزوی فردايی نيامده،امروز رسيده را انکار مي کنيم
فردا هم روزی است مثل امروز ...
بايد لحظه لحظه عمر رابا سلول سلول مان زندگی کنيم ،
زندگی را بايد مصرف کرد ... زندگی ذخيره کردنی نيست
امروز ، قشنگترين روزیست که امکان فرارسيدنش مي رفت
شايد اين تصور که فردا رنگی تر از امروزاست تصوری خام باقی بماند و ايام مجبور باشند به
رنگ باختن !!!!......
لحظه های عمر آدم را حقي است بر گردن آدمی که بايد ادا شود ، بايد که زندگی در لحظات
آدم جاری باشد!
زندگی به تعويق انداختنی نيست ، نمي شود زندگی را موکول به فردايی نيامده کرد ، امروز را
بايد به کمال زيست ...
هرچه هست هرچه نيست زندگی بايد که باشد...
آدم لحظاتی دارد پر از خلوت خويش و لحظاتی دارد گره خورده با غير خويش ... نمي شود که
لحظات تنهايی را به انتظار لحظات مشترک تلف کرد ...
زندگی بايد که جاری باشد در تمامی لحظات ...اين حقی است بر گردن آدمی
بايد که جاری بود چه رود ، چه دريا و چه قطره ... قطره نيز بايد که جاری باشد
امروز آمده است و اين يعنی واقعيت ، فردا هنوز خيال است ... واقعی زندگی کنيم
خيال فردايی رنگي تر نبايد واقعيت رنگی امروز را بيرنگ کند ...
تلاقی من و امروز حتماً اتفاق افتاده است و آن "اکنون" است
اما تلاقی من و فردا شايد اتفاق بيفتد ... شايد
اگر امروز را نتوان شاد زيست تضمين شاد زيستن در فردايی نيامده را چه کسی ضامن
مي شود؟
سهراب هم مي گويد :
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است ...
زندگی يه سفره ... سفر بی همسفر سخت تر ميشه ... مسافر ، چشم به راه مي خواد ...
و الا مسافر بی چشم براه هميشه تو غربته ...
اما چيزی که اصالت بيشتری داره خود سفره ... سفر رو فدای همسفر نکنيم
بايد تنها سفر کرد تا آدم ارزش همسفر رو بفهمه ... آدم بايد لايق همسفر شه ...
توی اين جاده ، توي اين سفر ، انتها خيلی مهم نيست ، اصالت خود سفرازهمه چيز مهمتره
حتی از مقصد ... که رفتن رسيدن است
اگر سفررو خوب درک کنی اگر تا ته جايی که ميشه تنها و بی همسفر بری ، رفته باشی ..
اگه تا ته خودت رفته باشی ، لياقت يه همسفر رو پيدا مي کنی !
جلوی سفر رو نميشه گرفت جريان داره اگه تا ته جاده يک نفره رفته باشی گامهای تو رو کنار
گامهای يه مسافر ديگه محکم ميکنه ...
سفر بايد ادامه پيدا کنه ... مسافر ، همسفر ميخواد ... و انتهاي جاده ی يک نفره ، چشمهايی
به راهند تا تو برسی !!
جاده ی يک نفره ، گامهايی استوار ميخواد، گامهايی واقعی ، آدم بايد تا ته خودش سفر کنه ،
تا ته جاده ی يک نفره خودش
که در انتهای تو کسی ايستاده است چشم براه تا پايان تو را سرآغازی باشد ،
آغاز گام نهادنی مشترک ...
مسافری که خود را سفر نکرده باشد به کمال ، قدر و لزوم همسفری در کنار خويش را
نمي داند
اين است که سفر که خود زندگيست گم مي شود ...
اين است که آدم همه عمرمسافرمي ماند ... بی چشم براه ... بی همسفر
کنار رد پايت روي جاده زندگی رد پاي آدمهای زيادی ديده مي شود اما هيچ جا ، رد پاي تو با
کسی ديگر به وحدت نرسيده است
در عين با غير سفر کردن ، تنهاي تنها ، غريب سفر کرده ای
سفر زندگيتان به همسفری مسافری لايق به سلامت...![]()
![]()
![]()
شبيه دختر شوخ چشمي .....
که روزي اسير سِحر ستاره هاي سربي شد ....
و بدنبال پيچش نيلوفران وحشي رفت . . .
وآنسوي پرچين هاي بلند حماقت گم شد!
ديگر شبيه خودم نيستم!
شبيه دختر ساده دلي که شبي خيالش را باد با خود بُرد . . .
شبي در خواب به آسمان بي ستاره دست کشيد . . .
و همراه غازهاي وحشي ِ مهاجر از اينجا رفت ... . . .
اينکه در آينه مي بينم کسي است غير از من باور نمي کني ؟
ديگر تشويش چشمهايم يادم نيست
لرزش دستها و سرخي گونه هايم را بخاطر ندارم
شايد جايي آنسوي روياهاي شبانه دلهره هايم را جا گذاشته ام
و يا اضطرابهايي از جنس عاشقيم را !
هيچکس از من نپرسيد
بعد اين همه غيبت طولاني ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و باورت را کجا گم کردي؟؟؟
آن زمان كهنه ي ديدار
رفت آن ثانيه هاي پر هياهو
شكست آن لحظه هاي زيبا
و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس...