دوستت دارم ،يعني جسارت پريدن
و
دوستم داشته باش
يعني بر سبكبالي من بنشين و با من بر باد تكيه كن!!!!
و عشق يعني....
آسماني شدن...
و من!!!
بر سبكبالي كدام دوستي جسارت پرواز خواهم يافت!!!!!

من شکستم هردورا!
گفته بودم از سکوتت از غرورت خسته ام...
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا !!!
با تو گفتم
از همه تنهایی ام.. .خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجی گری... بی ناجی ام
تو !
سکوتت خنجریست بر قلب من!
و حضورت مرهمی بر زخم من...
پس باش.........
تا همیشه با من باش..!
حتی اگر خاموش...

دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته میماند
سکوت ...!!
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های به زبان نیامده
در اين سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و........ من
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !

باطل شد
سکوت را می شکنم!
دیوار ها فرو می ریزند!
تو می مانی
و من
من نه!
من سال هاست که رفته ام
تومی مانی و سکوت
سکوت نه !
سکوت که پشت هیاهوی فریاد مرده است
تو چه غریب گشته ای
باور داری!؟
سالها دور
که گنجشک ها خواب قناری بودن می دیدند
طاووس ها همان کلاغ بودند
و کرکس ها را عقاب می نامیدند!
سال هایی به دوری دیروز
به یاد آوردی!؟
من و تو زیر سایبان عشق
منتظر قطار زندگی بودیم
لکوموتیوران فریاد می زد
تو لبخند می زدی
ومن مستانه می خندیدم
چه کسی از صدای خنده ما رنجید!؟
چه کسی شلیک کرد؟
نگاه کن
هنوز جای گلوله روی سرم هست
و یک مهر
باطل شد
حالا که سکوت را شکستی
حال که دانستی
منتظر باش
منتظر من ؟ نه
منظر گلوله
و یک مهر
باطل شد
همیشه باران وقتی می بارید كه او پر از گریه بود ...
گریه را دوست نداشت !
همیشه هنگامی گریه می آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
همیشه زمانی دلش می شكست كه، او را می دید
اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت
اما از باران...!!! نه!!!
تمام مشكل همین جا بود او باران را دوست نداشت !!!

وقتي كه ديگر رفت ،من به انتظار آمدنش نشستم....
وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد،من اورا دوست داشتم.
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم...
وقتي او تمام شد من آغاز شدم...
و چه سخت است تنها متولد شدن!مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن!!!!!!!!!!![]()

عاشق شدم!چگونه٬چرا !چقدر....
هرگز نخواستم كه بگويم نگاه تو!
از ابتداى ساده ى اين ماجرا چقدر...
من را شكست و ساخت
شكست و دوباره ساخت
من را چگونه ساخت ٬ چرا ساخت٬ يا چقدر....
مانند پيچكي كه بپيچد به روح من !
ريشه دواند و رفت ٬ بماند تا چقدر...
تقدير را به نفع تو اينجا تغيير ميدهند فرشته ها
كه بداني خدا چقدر خوب است با تو!
با همه ي مهربانيت قلبم گرفته است
نپرس از كجا چقدر!
قلبم گرفته است و سرم گيج ميرود
هرگز نخواستم كه بگويم تورا چقدر....

بگویید رفته بارانها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگویید برای دیدن توفانها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگویید رفته است تا ديگر
باز نگردد .

مني كه حتي نمي دونم دارم واسه كي يا شايد چي ! مي نويسم .
فقط ! دوست دارم اين من باشم كه مينويسم براي تو !
حتي اگر مخاطب نوشتهام توي دنيايي حقيقي گم شده باشه !
اگر چه دير ....
ولي بدون! ننوشتن بهانه اي براي نبودن نبود !و بهانه اي براي نيست شدن نيست .
گاهي وقت ها آدم لازمه كه احمقانه سكوت كنه . !
ولي خيالت تخت ....
من تكه هاي خود را سالهاست كه پنهان از نگاه خبرچينان جمع مي كنم !
حال هرچه كه دوست داري فكر كن !
همين نبودنم كافيست تا تقويم ها پايان فصول را جار بزنند ...!
و در و ديوار به انكار برخيزند ! تا من , هميشه يادم باشد كه ...
و تنها حضور ناگزيرت را ناتوان و ساده اعتراف كنم ....
