تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
روزهایی که گذشت...
تکرار!

چشاتو باز کن ...!!!

ببین ؟!!!!!!!!!همه چيز دهنی شده !!!

همه ی حروف الفبا ، همه ی خواستني ها ،همه ی غمبادها و لبخند ها .... !!!!

همه چيزایی که فکر ميکني مال توئه قبلا مال يکی ديگه بوده !

I am not new ... !!!

 میدونم!!! من ادامه ی همون نفر قبليم که از دست داديش !




هميشه با يکي بودن يه خاصيت خوب داره ! به اين فکر نميکنی که قراره با يکی ديگه باشی !
 
پ.ن: امروز از اون روزاس که دلم بدجور گرفته!خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی... من با خودم بدجور دعواش شد!! دعوای این دفعه هیچ نتیجه ای نداشت! نمیدونم شاید اینکه ببینی و دم نزنی اشتباهه!
******
پس.نوشت: این آپ واسه ۸-۹ روزه پیشه شایدم بیشتر ! ولی به دلایلی نشد زودتر آپ شه پس زیاد به تاریخش توجه نکنین!
|+| نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |
یادته بچه بودیم؟
بچه که بودیم نقاشیامون مثه خودمون ساده بود!!

کسی یادش میاد؟ تو یادته؟

خیلیا رو اعصابم جای نقاشی خط خطیای گنده کشیدن ....دیگه مهم نیست!

حالا خیلی وقته که یه قلب کشیدمو توش اسم خودم رو نوشتم!ولی

هنوز کناره اسمم یه جای خالی مونده !چراشو نپرس! نه که ندونم چرا!!ولی گفتنش سخته!

به نظرت اسم کیو توش بنویسم که دیگه خط خطیش نکنه؟؟؟!!!

 پ.نوشت: تمام خط خطیای دلمو جمع کردمو گذاشتم رو ایوون!یه حصار دورشون کشیدم و منتظر بابا نوئل موندم که بیادو همه رو با خودش ببره و یه جایی که هیشکی نفهمه (حتی ساناز)،قایمشون کنه!آخه شنیدم توو سورتمه ی بابا نوئل همه چیز جا میشه!مگه نه؟

|+| نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
من و پاییز!
میان بغض تولد لحظه های بی قرای ام

 همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است!


و من به پاییز گفته ام که اگر او بیاید

   حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد


    تا بهار دیگر، دلش را نسوزاند با رنگ!


و من و پاییز،

  او را از پشتِ بیدِ مجنون هایی که به باد باج نمی دهند،

                    صـــدا مــــی زنیم!


و او هـنوز نه عـــشق آورده است،نه مــداد رنــگی

      و مــــن نمــی دانم چرا به پاییز قول داده ام


که او آن عصری می آید که مدادِ ارغوانی هم

          ساخته باشند، برای نقاشـی،

              که پاییز سر باشد از بهار!


و او دلش به این خــوش است که یک روز

    مدادی خواهد داشت

     از جــنس سفر طلایی دردهای بـــربـــاد رفته اش!


من و پاییز می دانیم که او ،

    یک روز که در هیچ تــقویـــمی نیست


 بــرای مــن رســیدن و بــرای او مدادرنگی خواهــد آورد!


آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه

    و سنگ فرشِ مرمری از عــشــق

              به انتظار می نشینم.


از حـلا تـــا بیاید مـــن شـــاعری مــی کنم

                       و پاییـــز نــقاشــی!

 

 

پ.نوشت: در انتظار آمدنت آشفتگی هایم را میشمارم شاید تسبیحی شود در دستان پینه بسته ی قاصدکی که گریه هایم را قطره قطره جمع کرد!!

|+| نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 9:32 قبل از ظهر |
من + تو = ما

همه‌ی خط ‌ها، مثل همه‌ی پل‌ها دو سر دارند.

من را بسته‌اند به یک سر این خط عمود و تو را به سر دیگر اش.

فاصله مان همیشه همین قدر ثابت تکرار می‌شود و شهر من تا شهر تو فقط چند ساعت، بی عقربه راه است.

خط عمود در راستای تمام شعاع‌های نوری دوران می‌کند و من و تو در تمام راستاهای جهان در فاصله‌یی

ثابت خواب هم‌دیگر را می‌بینیم و باور می‌کنیم همه‌ی خط‌های موازی جایی هم‌دیگر را قطع می‌کنند که

تاب‌هایش فقط یک زنجیر دارد و بچه‌هایش هیچ وقت بستنی دو قلو نمی‌خورند ...

  ما در تناوب منحنی جاذبه، با چشم‌های بسته خواب‌های تعبیر نشده می‌بینیم......

پ.نوشت:پوچچچچچچچ!!

 

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 12 آذر1387 و ساعت 12:23 بعد از ظهر
سهمی از سایه تو را....
نه!

قرار نبود

هیچ اتفاق تازه ای

بیفتد

نه!

قرار نبود

سهمی از سایه ی تورا

برای شانه های خودم

بردارم

تنها

قرار بود

در قرارهای خاکستری

کمی

بی صدا

ب

ش

ک

ن

ی

م

 

 پ.نوشت: ایندفعه من صرفش میکنم،شکستی شکستید شکست!حالا نوبتی هم باشه نوبته منه!گوشاتو بگیر!:(صدایِ شکستتتتتت)منم بلدم بشکونم!!!

|+| نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 7:41 بعد از ظهر |
....
چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،
            

              تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...

ولی انگار که بی فایـده است !

             تنهایی در خود باران است ،

و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،

             به یاد تو ، رفـتـه ً دیـــــــر و دور ...

گویی راست می گفت سهراب :

           " عــشـق را زیر باران باید جست... ! "


و چه زیبا خوهد بود : بارانهای پاییز امسال در کـنـارتو...

 

              قشنگ نیست؟من و تنهایی زیر باران...

 

 

پس نوشت: این روزا بی چتری رو بهونه می کنم تا زیر بارون نرم! ولی این بار ترسیدم آخه بوی نم همه ی دلمو گرفته بود!..

|+| نوشته شده توسط ساناز در شنبه 12 مرداد1387 و ساعت 8:47 بعد از ظهر |
تو!!
هر چه از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی انگار بی محاباتر از همیشه لا به لای این

همه خطوط مبهم و واژه های ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی!

 با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم!!

 اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم !

وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم ............

 

 

نیگاش کن!!! : دی

 

*پی نوشت: همونجور که همیشه میگم : در میارم چشمی رو که بخواد عاقبت ....

از این به بعد آپای این بلاگ همراه با پی نوشت و پس نوشت و دو پس پی نوشت و....به صفرش ده بر یک ...خواهد بود نقطه سره خط!

** پ.ن: وقتش بود که به این وبلاگ یه صفایی داده شه ! اومدم خونه تکونی!میخوام یه تغییره اساسی بدم پس اگه ممکنه زین پس به جای واژه ی نامانوس و بیگانه ی سانازه سابق بفرمایید ساناز!! میشه یه چیزی توو مایه های میو میو عوض میشه! امیدوارم دیگه هیچوقت هیچ کس توو گذشته ها نخواد که بمونه!و منم نمیخوام! خواهشا از وروده افراد دپرسیو جلوگیری شه که اینجانب این بنده ی کم جنبه اصلا ظرفیت روبرو شدن با چنین اشخاصی رو ندارم و عنقریب اشکهای تمساح رو سرو ورم میریزه !!  منم حساسسسسسس

*** پ.ن: نتیجه اخلاقیه این آپ و حرفای جدیدم اینه که به اندازه ی همه ی شما راه هست برای رسیدن به خدا!  پس کمکم کنید آدم باشم

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:7 بعد از ظهر |
مهم نيست...
مهم نيست اگه اين بهارم برنگردي،ميشه يه بهار مثه ۲۱ بهاره قبل!

مهم نيست...اگه..

و من عادت كردم كه منتظر كسي نباشم...

و انتظار چه ابتذالي داره وقتي براي هر دوپاي متفكره بي قيدي به كار ميره!!!!

و چه ميشود كرد!؟سرنوشت پرزورتر از من است!

براي همه روزهاي بي تو!

كه بي تو بودن هم حكايتي ست با تو!

و كاش فصلها تكرار نمي شدند..

كاش تاريخ هاي تقويم،روزها را به ياد نمي آوردند!

كاش جاي بهار فصلي مي آمد كه نامش را نمي دانستيم!

شايد!كاش ! تكرار در آفرينش نبود!!..

بوي بهار مي آيد و من ميترسم از آمدن فصلي نو!!

و بازم بعد از این همه روز هیچکس حتی به تلخی روزت را به من تبریک نگفت!!

                                                                            

                                                                         ۸ ارديبهشتت مبارك ساناز!!!

 

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |
بگذار....!!
بگذار گریه کنم...

نه برای تو!!

برای عشقی که مرده است...!!!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو...

               برای صداقت که کمرنگ شده است..!!!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو...

برای غم ها که یکنواخت شده است!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو ...

برای آرزوها که از بین رفته اند!!!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو .....

                     برای محبت ها که ساکن شده اند!!!!!!!!!!!!

بگذار...

|+| نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
یه روز....
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست باشم!آخه میدونی؟! من اینجا خیلی تنهام!

یه روز بهم گفت:می‌ خوام باهات دوست باشمآخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام.

یه روز دیگه بهم گفت: می‌خوام تا ابدباهات بمونم، آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم:آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت: می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز

روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟! من اینجا خیلی تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم:آره می‌دونم، فكر خوبیه، من هم خیلی تنهام.

یه روز تو نامه‌ش نوشت:من اینجا یه دوست پیدا كردم،آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام.

براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم:آره می‌دونم، فكر خوبیه،من هم خیلی تنهام.

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه

می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم:آره می‌دونم،فكر خوبیه،من هم خیلی تنهام.

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم

 می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...!!!

  

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |
چشم به راه....

با آرزوی فردايی بهتر، فردايی رنگي تر، امروز را تلف مي کنيم

 

در آرزوی فردايی نيامده،امروز رسيده را انکار مي کنيم

 

فردا هم روزی است مثل امروز ...

 

بايد لحظه لحظه عمر رابا سلول سلول مان زندگی کنيم ،

 

زندگی را بايد مصرف کرد ... زندگی ذخيره کردنی نيست

 

امروز ، قشنگترين روزیست که امکان فرارسيدنش مي رفت

 

شايد اين تصور که فردا رنگی تر از امروزاست تصوری خام باقی بماند و ايام مجبور باشند به

 

رنگ باختن !!!!......

 

لحظه های عمر آدم را حقي است بر گردن آدمی که بايد ادا شود ، بايد که زندگی در لحظات

 

آدم جاری باشد!

 

زندگی به تعويق انداختنی نيست ، نمي شود زندگی را موکول به فردايی نيامده کرد ، امروز را

 

بايد به کمال زيست ...

 

هرچه هست هرچه نيست زندگی بايد که باشد...

 

آدم لحظاتی دارد پر از خلوت خويش و لحظاتی دارد گره خورده با غير خويش ... نمي شود که

 

لحظات تنهايی را به انتظار لحظات مشترک تلف کرد ...

 

زندگی بايد که جاری باشد در تمامی لحظات ...اين حقی است بر گردن آدمی

 

بايد که جاری بود چه رود ، چه دريا و چه قطره ... قطره نيز بايد که جاری باشد

 

امروز آمده است و اين يعنی واقعيت ، فردا هنوز خيال است ... واقعی زندگی کنيم

 

خيال فردايی رنگي تر نبايد واقعيت رنگی امروز را بيرنگ کند ...

 

تلاقی من و امروز حتماً اتفاق افتاده است و آن "اکنون" است

 

اما تلاقی من و فردا شايد اتفاق بيفتد ... شايد

 

اگر امروز را نتوان شاد زيست تضمين شاد زيستن در فردايی نيامده را چه کسی ضامن

 

مي شود؟

 

سهراب هم مي گويد :

 

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است ...

 

زندگی يه سفره ... سفر بی همسفر سخت تر ميشه ... مسافر ، چشم به راه مي خواد ...

 

و الا مسافر بی چشم براه هميشه تو غربته ...

 

اما چيزی که اصالت بيشتری داره خود سفره ... سفر رو فدای همسفر نکنيم

 

بايد تنها سفر کرد تا آدم ارزش همسفر رو بفهمه ... آدم بايد لايق همسفر شه ...

 

توی اين جاده ، توي اين سفر ، انتها خيلی مهم نيست ، اصالت خود سفرازهمه چيز مهمتره

 

حتی از مقصد ... که رفتن رسيدن است

 

اگر سفررو خوب درک کنی اگر تا ته جايی که ميشه تنها و بی همسفر بری ، رفته باشی ..

 

اگه تا ته خودت رفته باشی ، لياقت يه همسفر رو پيدا مي کنی !

 

جلوی سفر رو نميشه گرفت جريان داره اگه تا ته جاده يک نفره رفته باشی گامهای تو رو کنار

 

گامهای يه مسافر ديگه محکم ميکنه ...

 

سفر بايد ادامه پيدا کنه ... مسافر ، همسفر ميخواد ... و انتهاي جاده ی يک نفره ، چشمهايی

 

به راهند تا تو برسی !!

 

جاده ی يک نفره ، گامهايی استوار ميخواد، گامهايی واقعی ، آدم بايد تا ته خودش سفر کنه ،

 

تا ته جاده ی يک نفره خودش

 

که در انتهای تو کسی ايستاده است چشم براه تا پايان تو را سرآغازی باشد ،                         

 

آغاز گام نهادنی مشترک ...

 

مسافری که خود را سفر نکرده باشد به کمال ، قدر و لزوم همسفری در کنار خويش را     

 

نمي داند

 

اين است که سفر که خود زندگيست گم مي شود ...

 

اين است که آدم همه عمرمسافرمي ماند ... بی چشم براه ... بی همسفر

 

کنار رد پايت روي جاده زندگی رد پاي آدمهای زيادی ديده مي شود اما هيچ جا ، رد پاي تو با

 

کسی ديگر به وحدت نرسيده است

 

در عين با غير سفر کردن ، تنهاي تنها ، غريب سفر کرده ای

 

سفر زندگيتان به همسفری مسافری لايق به سلامت...

 

|+| نوشته شده توسط ساناز در شنبه 15 دی1386 و ساعت 7:24 بعد از ظهر |
شبیه من!!
ديگر شبيه خودم نيستم!

شبيه دختر شوخ چشمي .....
که روزي اسير سِحر ستاره هاي سربي شد ....
و بدنبال پيچش نيلوفران وحشي رفت . . .
وآنسوي پرچين هاي بلند حماقت گم شد!

ديگر شبيه خودم نيستم!

شبيه دختر ساده دلي که شبي خيالش را باد با خود بُرد . . .
شبي در خواب به آسمان بي ستاره دست کشيد . . .
و همراه غازهاي وحشي ِ مهاجر از اينجا رفت ... . . .

اينکه در آينه مي بينم کسي است غير از من باور نمي کني ؟

ديگر تشويش چشمهايم يادم نيست
لرزش دستها و سرخي گونه هايم را بخاطر ندارم
شايد جايي آنسوي روياهاي شبانه دلهره هايم را جا گذاشته ام
و يا اضطرابهايي از جنس عاشقيم را !

هيچکس از من نپرسيد
بعد اين همه غيبت طولاني ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و باورت را کجا گم کردي؟؟؟

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 10:19 قبل از ظهر |
گذشت...
آخر گذشت

آن زمان كهنه ي ديدار

رفت آن ثانيه هاي پر هياهو

شكست آن لحظه هاي زيبا

و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس...

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 10:4 قبل از ظهر |
دوستی!!!
دوستي،يعني پرواز

دوستت دارم ،يعني جسارت پريدن

         و

دوستم داشته باش

                              يعني بر سبكبالي من بنشين و با من بر باد تكيه كن!!!!

و عشق يعني....

                              آسماني شدن...

          و من!!!

                              بر سبكبالي كدام دوستي جسارت پرواز خواهم يافت!!!!!

|+| نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 10:1 قبل از ظهر |
با تو گفتم!!!
گفته بودی از غرورم از سکوتم خسته ای!

من شکستم هردورا!

گفته بودم از سکوتت از غرورت خسته ام...

به خاموشی مغرورانه ات

شکستی تو مرا !!!

با تو گفتم

از همه تنهایی ام.. .خستگی ام      

با تو گفتم تا بدانی

با همه ناجی گری... بی ناجی ام

تو !

سکوتت خنجریست بر قلب من!

و حضورت مرهمی بر زخم من...

پس باش.........

تا همیشه با من باش..!

حتی اگر خاموش...

|+| نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |
همچون كوچه اي بي انتها
 

دلتنگی های آدمی را 

                             باد ترانه ای میخواند

رویاهایش را

                             آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی

                             به اشکی نریخته میماند

سکوت ...!!

                            سرشار از سخنان ناگفته است

                                                                        از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

                                    و شگفتی های به زبان نیامده

در  اين سکوت حقیقت ما نهفته است

                                                                 حقیقت تو و........ من

|+| نوشته شده توسط ساناز در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |
روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !      

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو   
روز مبادا است ! 

                       

                          

|+| نوشته شده توسط ساناز در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |
باطل شد

باطل شد

سکوت را می شکنم!

دیوار ها فرو می ریزند!

تو می مانی

و من

من نه!

من سال هاست که رفته ام

تومی مانی و سکوت

سکوت نه !

سکوت که پشت هیاهوی فریاد مرده است

تو چه غریب گشته ای

باور داری!؟

سالها دور

که گنجشک ها خواب قناری بودن می دیدند

طاووس ها همان کلاغ بودند

و کرکس ها را عقاب می نامیدند!

سال هایی به دوری دیروز

به یاد آوردی!؟

من و تو زیر سایبان عشق

منتظر قطار زندگی بودیم

لکوموتیوران فریاد می زد

تو لبخند می زدی

ومن مستانه می خندیدم

چه کسی از صدای خنده ما رنجید!؟

چه کسی شلیک کرد؟

نگاه کن

هنوز جای گلوله روی سرم هست

و یک مهر

باطل شد

حالا که سکوت را شکستی

حال که دانستی

منتظر باش

منتظر من ؟ نه

منظر گلوله

و یک مهر

باطل شد

   

      

                                               

|+| نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |
باران...!!!
باران را دوست نداشت !

همیشه باران وقتی می بارید كه او پر از گریه بود ...

گریه را دوست نداشت !

همیشه هنگامی گریه می آمد كه دلش شكسته بود

دلش را هم دوست نداشت

همیشه زمانی دلش می شكست كه، او را می دید

اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت

اما از باران...!!! نه!!!

تمام مشكل همین جا بود او باران را دوست نداشت !!!

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 11:33 قبل از ظهر |
وقتي كه...
وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نياز مند شدم

وقتي كه ديگر رفت ،من به انتظار آمدنش نشستم....

وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد،من اورا دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم...

وقتي او تمام شد من آغاز شدم...

                                             و چه سخت است تنها متولد شدن!مثل تنها زندگي كردن است

مثل تنها مردن!!!!!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |
هرگز نخواستم که بگویم تورا چقدر...
هرگز نخواستم که بگویم تورا چقدر...

عاشق شدم!چگونه٬چرا !چقدر....

هرگز نخواستم كه بگويم نگاه تو!

از ابتداى ساده ى اين ماجرا چقدر...

                                               من را شكست و ساخت

                                                                               شكست و دوباره ساخت

من را چگونه ساخت ٬ چرا ساخت٬ يا چقدر....

مانند پيچكي كه بپيچد به روح من !

ريشه دواند و رفت ٬ بماند تا چقدر...

تقدير را به نفع تو اينجا تغيير ميدهند فرشته ها 

                                                               كه بداني خدا چقدر خوب است با تو!

با همه ي مهربانيت قلبم گرفته است

نپرس از كجا چقدر!

                            قلبم گرفته است و سرم گيج ميرود

                                                                     هرگز نخواستم كه بگويم تورا چقدر....

|+| نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 7:47 بعد از ظهر |
باز نميگردم
اگر كسی مرا خواست ،
بگویید رفته باران‌ها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگویید برای دیدن توفان‌ها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگویید رفته است تا ديگر
باز نگردد .

|+| نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 11:51 قبل از ظهر |
اين روزها را مي نويسم...
ميتونه سخت باشه چون ! من نمي دونم كه از كجا بنويسم .
مني كه حتي نمي دونم دارم واسه كي يا شايد چي ! مي نويسم .
فقط ! دوست دارم اين من باشم كه مينويسم براي تو !
حتي اگر مخاطب نوشتهام توي دنيايي حقيقي گم شده باشه !
اگر چه دير ....
ولي بدون! ننوشتن بهانه اي براي نبودن نبود !و بهانه اي براي نيست شدن نيست .
گاهي وقت ها آدم لازمه كه احمقانه سكوت كنه . !
ولي خيالت تخت ....
من تكه هاي خود را سالهاست كه پنهان از نگاه خبرچينان جمع مي كنم !
حال هرچه كه دوست داري فكر كن !
همين نبودنم كافيست تا تقويم ها پايان فصول را جار بزنند ...!
و در و ديوار به انكار برخيزند ! تا من , هميشه يادم باشد كه  ...
و تنها حضور ناگزيرت را ناتوان و ساده اعتراف كنم .

...
|+| نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |

ParsTheme

template id : music template name : music green

goldstar

ساناز

http://goldstar.blogfa.com

روزهایی که گذشت...

Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Template Design Group s Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.